یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۹

فرزانه



صفر
چیزي نزديک به 19 ساعته که یلدا دوست 20 ساله ی عزیزم پرواز کرده و الان نمیدونم روی آسمون کجای این کره ی خاکیه .. امروز خیلی دلتنگش بودم... امروز از صبح براش ایمیل فرستادم و حس لحظه به لحظه امو براش گفتم تا وقتي رسيد به مقصد و اینباکسشو باز کرد حس نکنه تنهاست و کسی به فکرش نبوده...
يک
خنده داره اما امروز دو تا پست داشتم به دو تا اسم .. خب اتفاقی نیست ..مي خوام یه داستان براتون تعریف کنم . دعا می کنم حوصله خووندن داشته باشین ...واسه خودم خيلی جذابه نمی دونم واسه شماهم هست يا نه .. حداقل می شه بهم کمک کنین ببينم پیامش چی می تونه باشه چون مطمئنم بی پيام نبوده ... بی علت و دلیل هم نبوده ..
دو
حدود 4سال توی خوابگاه دانشگاه تهران فاطمیه 1 زندگی می کردم ... تو هر طبقه 24 تا اتاق داشت و هر ساختمونش 4 طبقه بود... هر اتاق هم 4 نفر ظرفیت داشت ... درست زير اتاق ما که فکر کنم 318 بود یه دختر متولد 62 زندگی می کرد که هم خیلي خوشگل بود و هم خیلی شیطون .. اسمشو نمی دونستم .. اما همیشه صداشو می شنيدم و تو راهروها می دیدمش... موهای فرفری مشکی و بلندی داشت .. چشمهای درشت مشکی و دندونهای خرگوشی... وای که چقدر دوستش داشتم .. اما هیچ وقت نشد باهاش دوست بشم ..
فارغ التحصيل شدم و چند سالی گذشت ... از اون موجود دوست داشتنی یه خاطره دور تو ذهنم مونده بود که روزمرگي کمرنگش کرده بود ..
سه
یه سفر تفریحی رفته بودم همین دور و اطراف که با يه زوج جوون آشنا شدم .. تنديس و وحید.. کلی دوست شدیم ...هفته بعد از بازگشتمون از سفر .. مهمونی دادن و منم رفتم مهمونی تندیس و وحيد .. اونجا یه دختر مو فرفري و چشم و ابرو مشکی و پرشيطنت ديدم که یه حسی می گفت دوستش دارم .... بهش خیره شدم و فکر کردم ..فکر کردم .. فکر کردم .. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خودشههههههههههههههههههههه...
چهار
اسمش فرزانه بود .. با هم دوست شدیم و حس همیشگی چند سال پیشمو براش تعریف کردم .. جالبه که فرزانه هم با تندیس و وحید تو یه سفر آشنا شده بود ..
خلاصه مدتي با هم ارتباط داشتيم تا من پدرم مریض شد و مدتها ازش بی خبر موندم ..
به خودم اومدم دیدم فرزانه ایران نيست و رفته یه جای دور .. هميشه توی جی تاک احوالشو می پرسیدم اما نیومده و شکل نگرفته رفته بود ... مثل خيليهای دیگه .. سرش شلوغ بود .. سرم شلوغ بود.. از هم بي خبر موندیم ... اسمش تو جی تاک بود و چراغش خاموش بود ..
پنج
رفته بودم عکسباران تا چند از بهترين عکسهايی که گرفته بودمو رو شاسي چاپ کنم .. اس ام اس اومد .. بنفشه بود .. قرار گذاشتم که ببینمش.. ساعت 6:30 .. باغ هنرمندان ...
نمی دونم چرا يکي از عکس ها رو نمی تونستن تعريف کنن.. هر چي قطعه قطعه اش مي کردن یه دونه سايز غير استاندارد مي شد ... بايد مي موندم .. اس ام اس زدم به بنفشه .. : بمون من کارم گیر کرده می ام به خدا ..
کارم تموم شد .. ساعت 6:30 ...
با سرعت نور گاز مي دادم .. اما ترافیک بود ... تو دلم مي گفتم خوب شد بنزين گرون شد ...
خيابون زرتشت کيپ شده بود .. خدای من چیکار کنم ... اس ام اس دادم .. به خدا دارم می ام .. بمون ...
ساعت 7:20 رسیدم... شرمنده که دير شد و ادامه ماجرا...
شش
حدود 15 دقيقه گذشت ... مشغول حرف زدن بوديم که ديدم يه صدايي مي گه : "مانا!!!!!!!!!!" بالا رو نگاه کردم .. خيره شدم ... خيره شده بود.. ماتم برد .. ماتش برد ... وای این دختره ی مو فرفري چشم ابرو مشکي ... وااااااااااااااااااای فرزانه .... فرزانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پريدم بغلش .. تا جون داشتم فشارش دادم .. دلم مي خواست جیغ بزنم .. بعد مکان و زمان رو گم کرده بودم .. فکر کردم دارم خواب ميبینم ... بوي عطرش میگفت نه بیداری .. وای خدای من دختر کي اومدي ..؟
هستم .. خیلي وقت نيست ... تازه اومدم .. تا آخر اين ماه هستم ...
طاقتمون نمي گرفت .. مدام به هم سر می زدیم ..
هفت
وقت رفتن . تادم خوونه باهاش رفتم ... تو مسیر گيج بودم ..
بهش گفتم اگه امشب خدا دنیارو بهم مي داد انقدر خوشحال نمي شدم که تو رو ديدم ...
هنوز هم باورم نشده .. هنوز هم گيجم ...
عدد هفت برام همیشه مقدس بوده و هنوز هم هست پس نمي رم به هشت ...
مطمئنم اين ديدار فقط یه اتفاق نبود .. يه پیامي توش بود .. از درکش عاجزم .. از بس عجيبه از درکش عاجزم ..

الان 19 ساعت و 10 دقيقه است که یلدا تو آسمونه و معلوم نیست رو آسمون کجاي اين کره خاکيه ... همیشه همين بوده .. هيچ وقت نذاشته غم تو دلم بشینه .. دلم براي یلدا تنگ شده ... امشب خدا فرزانه رو از خیلی دور دورها بهم رسوند .. عين یه فرشته ... عين یه هديه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر