رو به اینه ایستاده ... به چشمهایش می نگرد و مکثي میکند.. به خود می گوید ....صادق است .. ايمان داشته باش ...صادق است ...
قاب مشکی عينک را برمي دارد.. با احتیاط به اندازه نصف بند انگشت در قاب را باز میکند و نفس می کشد ..
نفسی عمیق .. ای کاش این دم بازدمی نداشت....
کوتاه مدتي است دستمالی آغتشه به عطر در قاب عینک مخفی شده و هر روز با ترس و دلهره کمي عطر افشانی می کند ..
تا کی می ماند؟ یک هفته دیگر... دو هفته دیگر... یه ماه دیگر .. دوماه دیگر...
هر بار با خود قرار می گذارد : اينبار نفسی کمتر عمیق فرو می برد.. اما مگر می شود ...
چون عطش وسط گرمای تابستان کویر لوت است ..... سیرابی ندارد.. خنکای آب را که بچشی تشنه تر می شوي....
خلسه غریبی است.. دمي که مي رود و خاطراتي که مرور می شود....و تنها تو می دانی ...
خماري اين خلسه را درمانی نیست ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر