به آرزوهایی که داشت و مي خواست که بدارد می اندیشم...
چهره پرهراسش چون پرده ای از دیدگانم می گذرد....
صدای ناله و فريادش گوشم را مي خراشد....
می خواهم ثانيه ها را بازگردانم.. عاجز شده ام....
تمام قوا را جمع می کنم ...
نفس را درسينه حبس می کنم ...
به اندازه همه ی عشقی که می توانست تجربه کند با تنفر فریاد می زنم...
لعنت بر تو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر