شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

فرار


و من خاطراتم .. هويتم .. اصالتم .. را تکه تکه کرده ام...
هر شب.. عزيزي .. تکه ای را با خود از آسمان دود آلود این شهر شلوغ دور مي کند ...
امشب نيز تکه ای را کندم و به عزیزی سپردم .. نمی دانی چه دردی دارد وقتي بخشي از وجودت را می کنی ..
برو .. تو هم خدا به همراهت .. امانت دار خوبي باش ...
آنچه می بري تکه ای از من است .. بین زمين و آسمان رهايش نکن ...

۱ نظر: