دیشب دعا کردم
امشب باران باريد
کنار پنجره ایستاده بودم .. خیره به رد قدمهایت روی بلوکهای سیمانی...
رعد زد ... باران بارید..
امشب آن دخترک 8 ساله بدون چتر زیر باران مي دوید....امشب به جای ماه خورشید می تابيد ...
نگران بودم ..
نکند سرما بخورد .. فردا به مدرسه نمی رسد....مشق هايش را ننوشته است...
آرام زیر گوشم گفت ...
رهایش کن ... سالهاست که باران نباریده....
عادت داشت موهاي خيسش را زیر نوازش دستهای مهربان مادر خواب کند ..
سرش را روی زانوهایم گذاشت موهایش را نوازش کردم .. خوابید .. عمیق خوابید ...
بخواب عزیزکم .. فردا از امروز بارانی تر است...
دعایت بی جواب نخواهد ماند .
امشب باران باريد
کنار پنجره ایستاده بودم .. خیره به رد قدمهایت روی بلوکهای سیمانی...
رعد زد ... باران بارید..
امشب آن دخترک 8 ساله بدون چتر زیر باران مي دوید....امشب به جای ماه خورشید می تابيد ...
نگران بودم ..
نکند سرما بخورد .. فردا به مدرسه نمی رسد....مشق هايش را ننوشته است...
آرام زیر گوشم گفت ...
رهایش کن ... سالهاست که باران نباریده....
عادت داشت موهاي خيسش را زیر نوازش دستهای مهربان مادر خواب کند ..
سرش را روی زانوهایم گذاشت موهایش را نوازش کردم .. خوابید .. عمیق خوابید ...
بخواب عزیزکم .. فردا از امروز بارانی تر است...
دعایت بی جواب نخواهد ماند .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر