يکی از لذت بخش ترین چیزهایی که همیشه تو زمستونها منو اغوا می کنه ..
هوای سرد .. خیلی سرد.... برفی ..
اتاق تاریک .. خیلی تاريک
گر و گر شومینه خوونه پدری...
لحاف سنگين پنبه اي جهیزیه مادر.
صدای شعله و سوختن ...
آبی و نارنجی شعله ...
سکوت بارش برف روی شاخه های درخت زردآلوی حياط...
شاخه های رز به خواب رفته...
طعم داغ هل و دارچین چای...
دلم می خواد چشمهامو ببندم و فارغ از همه چیز .. از تو .. از خودم .. از گذشته و از آینده ... سرمو ببرم زیر لحاف سنگین شب عروسی مامان و بابا و بارش برف رو تصور کنم و به صدای زوزه باد گوش بدم و گرم بشم ..
اما نه..... زمان ندارم ... وقت کمه .. باید برم ...
به دیوار گرم شومینه تکیه می دم .. پاهامو جمع می کنم و به شعله نگاه می کنم ...صدای دور نوای تار پدر مي آد ... گوش می کنم .. ته سیگار جامونده خاله روشنه و داره زور می زنه که بمونه اما دود می شه و می ره .. آخ که چقدر دلم می خواست جای این دود بودم و توی هوای این خونه محو می شدم ..
دختر 8 ساله پدر گوششو چسبونده به ديوار اتاق تا صدای تار پدر رو از نزدیک ترین فاصله بشنوه ..
هوا سرد شده .... باد زمستونی از شیار کولر اتاق رد می شه و دختر 8 ساله پدر می ترسه ..اینجور وقتها فقط نوای تار پدر آرامش می ده ..
"نترس عزیزکم .. بخواب ... من اینجام ... کنار تو و همین شومینه ... تا خود صبح بیدارم .. برای تو و پدر دعا می کنم .. "
مادر امسال رو دريچه کولر نايلون نچسبونده .. از همون سال که پدر تو اتاق نشست و تار زد و تار زد و تار زد و تو سیمهاي سازش محو شد ... مادر هر سال يادش می ره که باید روی دریچه کولر نایلون بزنه .. آخه هر سال پدر یادش مي نداخت که زمستون شده و باد مي آد......
دلم نمی اد گرمی ديوار شومينه رو ول کنم و بخوابم ... سرد شده .. سرما به استخوونم رسیده .. انگشتام واسه نوشتن بي حس شدن ..
من امشب تا صبح بیدارم ..
تا صبح در سکوت برف و نوای دور تار پدر .. به خواب مادر نگاه می کنم و برای دختر 8 ساله دعا می کنم ...
کاش بودي و در این سکوت برفی با هم طعم داغ هل و دارچین چای راتجربه مي کردیم .. آنوقت برايت می گفتم که چقدر چشمانت مرا اغوا می کنند .. حتی بیشتر از شبهای زمستانی برفی , گر گر آتش و طعم داغ هل و دارچين چاي...
من امشب برای تو و خودم دعا می کنم ..

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر