چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

نقش


عزیز دل
دم دلتنگی غروب... رو به هجوم کسالت ایستاد و برای خاطر عزیز تو رنگ را برداشت...
روی بومِ سفید... پاک آبی آسمان را کشید ...
سبک تکه های سفيد ابر و تلالوء آفتاب را کم داشت .. اضافه کرد...
کمی آنطرف تر .. صلابتِ خاکستریِ کوههايِ دامن گیر بيستون ...
پای اين استواری.. تواضعِ خروشان رود....
صدای چلچله ها... می شنيد و مي کشید ..
عطر وحشی شکوفه های تمشک... می بویيد و مي کشيد ...
طعم ترش و سرخ آلوی جنگلهاي شمالي...می چشيد و می کشيد..
.
.
.شنیده بودمت .. اما .. نديده بودمت... نقش زيبایت بر آن بوم سفید ... حیرتی داشت....
او را دیوانه مي خواندم ..
بیچاره حق دارد...

تصوير هر لحظه ي چنین نقشی جنون می آورد..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر