شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

مزار...

امروز دوباره .. نه سه باره... نه هزار باره .. نه .. نمیدانم چند روز گذشته است ...
به تعداد تمام ثانيه های روزهایی که از سکوت ابدیت می گذرد به علاوه یک بار ديگر از تو یاد کردم و برایت خواندم ..

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسیار مشتاقم کز گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پي دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد..
بدین سان بشکند دام سکوت مرگبارم را

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر