شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

روزي روزگاري .. شنگول و منگول و حبه انگور

قصه ی شنگول و منگول و حبه انگور و گرگ سیاه بدجنس یادته؟
چند بار تو بچگی شنیدیش؟
کدوم قسمتشو بیشتر دوست داشتی؟
چیزی ازش یادت هست؟ فکر نکنم.. خب گوش کن .. مهمه...
یادمه حبه انگور از شنگول و منگول کوچیکتر بود .. اصلا کسی حسابش نمی کرد ... یادته؟ تو یادت نیست اما من یادمه ...
یادمه گرگه شنگول و منگول و خورد..
یادمه حبه انگور نترسیده بود ..
یادمه حبه انگور اعتماد نکرد ...
یادمه حبه انگور باهوش بود ...
یادمه حبه انگور با ذکاوت بود...
حبه انگور گول نخورد.. اما گرگه رو گول زد...
تازه اینم یادمه که حبه انگور نقشه های حسابی می کشید ...
یادمه حبه انگور گرگه رو خورد .. بزار بهتر بگم ...به همون زبون بچگی هامون .. یادمه حبه انگور گرگه رو شکست داد ...

این روزها حبه انگور راحت تر گول می خوره و زودتر گرگه رو باور می کنه ..
گرگه همون گرگه ..
همونقدر خشن .. دندونهاش همونقدر تیز ... شکمش همونقدر گرسنه ..

یه فرق کوچیک ...
گرگه این روزها حبه انگور و می خوره ...

نظرت چیه؟
به نظر من .. حبه انگور داره خراب می کنه....
اگه دیدیش بهش بگو یا از تو قصه بیاد بیرون یا به خودش بیاد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر