شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

امروز اينجا برف باريد و من گرمم شد



خمار خواب بودم ... .... آري... خمار خواب بودم كه عاشقانه شنيدمت ...

امروز اينجا در دلم غوغا شد ..
آنجا چطور..

امروز اينجا برف باريد ..
آنجا چطور...


پنجره را گشودم ...

نگو نديدم ..
زير بارش برف چادر سفيد شده ي پيرزن تكيده و لاغر را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم....
زير بارش برف دستهاي سرخ از سرماي مرد لنگ فروش را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم ..
زير بارش برف مسافران منتظر و سر به جبين برده را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف پيكر تنها و سرمازده ي مرد جوان مضطرب را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ...
زير بارش برف رزهاي يخ زده پسرك لرزان سرچهارراه را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف نفسهاي آخر دود اسپند زن كولي فالگير را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم .. همه را ديدم و سردم شد ..

اما عزيز دل ..

شراكت گرمايي كه سخاوتمندانه بخشيدي گرمم كرد....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر