صداي گامهايم را مي شنوم
يك .. دو ... سه ... .. چهارده...
پله ها را به نرمي عبور مي كنم... هميشه شمردن پله ها در خلوتهاي سپري شده بازي خوبي بود....
پله آخر ...
نفس عميق...
نگاهي به چپ...
همانجا كه بند رختي آويزان بود و جمعه به جمعه پر مي شد از لباسهاي زدوده شده از بوي نامطبوع زندگي....
نگاهي به راست...
تاريكي ... نوري از اتاق ته سالن فضاي نيمه تاريكي ساخته است... همان فضايي كه هر بار مرا اغوا مي كرد..هر بار مرا اغوا مي كند ...اگر بودي.. من و تو و اين فضا .. جمع سه نفره پرخاطره اي مي شد...
رو به رو ديواري است... هميشه دلم مي خواست تابلوي ناتمام "من و تنهايي" را به تو بياويزم...
پاهايم را روي زمين مي كشم... زماني صداي اصطكاك پاهاي برهنه من و سنگفرش سرد سكوت خانه را مي شكست...
گاه به گاه... پاييز و زمستاني مي شد ... باد و درپوش آهني و روغن نخورده ي هواكش آشپزخانه هم براي شكست سكوت سنگين و بي رحم اين خانه به ياريم مي آمدند...
نفس عميق ...
نمي دانم چرا هميشه اشك چشم چپ زودتر شرابه مي كند...
تا نيمه راه مي روم ..
نه .. بازميگردم... پنجره اتاق ته سالن را بيشتر مي خواهم .. همانجا كه كتاب آسماني را كه ديگر باور نداري اش پشت پرده هاي نارنجي ساعتها بازگذاشتم و به شب نكشيده استجابتم كرد.... نمي دانم .. هنوز هم معجزه مي كند يا نه ... مدتهاست كه سري به خانه اش نزدم .. بي شك دلخور است...
چه حيف..
يعني نمي داند هنوز شرم دارم از خيره شدن به چشمهايش؟
آخر من چه دارم جز خواستن و خواستن و خواستن ؟؟؟؟
حق دارد اگر دلتنگم نيست...
چشمهايم را مي بندم...
5 قدم برمي دارم ...
پرده را كنار مي زنم ...
آفتاب بهاري..
از كودكي دوست داشتم به خورشيد خيره شوم .. هرگز نتوانستم .. اين هم بايد راهي داشته باشد.. بارديگر كه آمدم به تو نيز خيره مي شوم ..بي آنكه چشم بربندم...اين را مي گذارم براي بعد .. خيلي بعد .. شايد وقتي كه چشمانم بي سو شد...
باور مي كني اگر بگويم هنوز رد قدمهايت بر بلوكهاي سيماني پيداست.؟ مي دانم سالياني است كه گذشته از آن شب غريب اما هست .. مي بينم ..
هر سال واضح تر ميبينمش ...
به آينه كنج اتاق مي نگرم.. هنوز همانجاست... زني را ميبينم ... 40 ساله ... به ياد روزهاي گذشته و برنگشته .. كمي به آينه نزديك مي شوم ... اين روزها از فاصله 30 سانتي متري آينه هم چروكهاي دور چشم پيداست...
از ميان همهمه هاي مشوش افكار گذشته و امروز فرياد بيرحمانه كودكي شيرين حواسم را به حقيقت ناگريز زندگي سوق ميدهد ...
آنقدر غرق و دور بودم كه نمي دانم دستان گرم و كوچكي كه در دست دارم دستان كودكي 6 سالگي من است يا ..
. نه ... نه ....
زانو مي زنم .. به عشق اين عزيز 6 ساله ي بي قرار ... او را در آغوش مي گيرم... بوي تو را مي دهد ... چون هميشه عميق نفس مي كشم... نفسم به شماره مي افتد ..
صداي نفسهاي بريده بريده از عطر آميخته با بوي تنت را به ياد داري؟ من به ياد دارم ...
زماني نمانده .. بايد رفت.. زندگي هميشه رفته است .. اينبار هم ...
بايد رفت...
مي ايستم .. .. كودك 6 ساله ام را در آغوش مي گيرم ... مي بوسمش... مي بويمش ... دوستش دارم ...
مادرم مي گويد :" تو براي من هميشه كودكي ..."
فكر كنم وقت آن رسيده كه ادعا كنم : " حالت را مي دانم مادرم..."
همه پله هاي آمده را بازمي گردم...
ديگر نه صداي جيغ پاي برهنه و سردي .. نه صداي جير و جير درب آهني روغن نخورده اي .. هيچ يك يه گوش نمي آيد ...
تنها صداي نرم و نازك كودك 6 ساله ام را مي شنوم ... لالايي مي خواند ... مثل همان وقتها كه 6 سالگي من مي خواند .. مثل همان وقتها كه 6 سالگي مادرم مي خواند..مثل همان وقتها كه 6 سالگي ...
بخوان عزيزكم ... صداي خوش تو تنها صدايي است كه سنگ ترين سكوت ها را مهربانانه مي شكند...
بخوان عزيزكم .. بخوان دختركم ...
پدرم مي گفت ... تا زنده ام ... تا در زانوانم توان دارم ..سنگيني ات را به من بده ... "
مي گويم : " تا زنده ام ... تا نفس مي كشم.... آغوشم را به تو مي دهم... امن است .. تنها براي تو"
تنها تو مي تواني تخيل مرا از بازگشت به گذشته منصرف كني...
