شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

كيوان


چشمهاش به رنگ كوهه.. چند رنگه .. سبز .. عسلي .. خاكستري .. خلاصه عجيبه ... نجيبه .. معصومه ...
وقتي 6 سالش بود باباش از كوه سقوط كرد ... يادمه حتي كارنامه ثلث اولشو نديد .. دو تا داداش بزرگتر داشت با يكيشون هم سنم  و يكيشون هم سه سال از من بزرگتره.. اما كيوان 4 سال از من كوچيكتره .. اون موقع كه دايي از كوه افتاد من 10 سالم بود و كيوان 6 سالش بود .. يادمه دلم براش مي سوخت ..  ديگه روم نمي شد جلوي روي كيوان بابا رو صدا كنم .. تا مي تونستم از چسبيدن به بابا فرار مي كردم .. اصلا گاهي باهاش دعوام مي شد كه كيوان فكر نكنه بابا داشتن هم خيلي خوبه .. با اينكه 4 سال از من كوچيكتر بود و خود منم سني نداشتم در برابرش احساس مسئوليت مي كردم .. اون دوتا داداش ديگه اش برام مهم نبودن  
كيوان اما مهم بود .. كيوان مظلوم بود .. كيوان خيلي مظلوم بود .. خيلي زياد
بعد از فوت دايي تا روزي كه دانشجو شدم تقريبا هر روز مي ديدمش .. نزديك به 8 سال هر روز.. يا مي رفتم خوونه بابابزرگ يا با خاله كه مي شد عمه كيوان مي يومدن خوونه ما و من و بابا و مامان و خاله و كيوان 5 تايي مي نشستيم زير درخت زردآلو و كيك و چايي مي خورديم و بابا تار مي زد ...
اگه يه روز همديگرو نمي ديديم غصه ميخورديم .. دلتنگ مي شديم...
 ما شاد بوديم .. ما رها بوديم .. ما كودك بوديم ..
من شاگرد زرنگي بودم واسه همين يه جورايي الگوي كيوان بودم .. هميشه كتابها و جزوه هاي منو مي خووند و چند سال زودتر خودشو آماده مي كرد ..
يادمه گاهي با هم بازي مي كرديم .. اون مي شد شوهر و من مي شدم زن .. بچه دار مي شديم و بچه هامونو بزرگ مي كرديم ... گاهي هم خواهر و برادر بوديم ..من مي رفتم ژاپن و كيوان و با خودم مي بردم  و براش زن ژاپني مي گرفتم ... كلي خواهر شوهري مي كردم و كيوان هم كلي حساب مي برد .. گفته بودم كه خيلي حسودم .. آره گفته بودم ..
گاهي كيوان پسرم بود .. پسري كه پدر نداشت  .. آخه شوهرم تصادف كرده بود و مرده بود و من سخت كار مي كردم كه كيوان درس بخوونه ... گاهي هم انقدر پولدار مي شديم كه دوتايي مي رفتيم دور دنيا رو مي گشتيم.. گاهي من خانوم دكتر بودم و اون اقاي مهندس ... گاهي معلم بودم و اون راننده ماشين سنگين .. چادر سرم مي كردم و كنارش مي نشستم و  واسش تخم مرغ پخته پوست مي كندم و با نون و خيار شور ساندويچ درست مي كردم و كيوان مي خورد ..

گاهي مهموني كه مي رفتيم همش حواسم بود كه كيوان غذاشو كامل بخوره .. اگه نمي خورد گريه مي كردم و مي گفتم منم نمي خورم ... آخه خجالتي بود .. هيچي نمي خورد .. بايد يكي واسش غذا مي كشيد تو بشقاب و دستش مي داد .. خب منم اينو فهميده بودم .. من براش انجام مي دادم ... من براش مادري مي كردم .. البته به خيال خودم ..
جنگ زده كه بوديم فرار كرديم و رفتيم يه جايي زير آسمون خدا قايم شديم ..اون روزها مامان بزرگ يه دسته قاشق چنگال داشت كه سرشون عكس گربه داشت اما از بد روزگار فقط يه دونشو با خودش آورده بود و من و كيوان و دوتا داداش هاش هميشه سر ناهار دعوامون سر اين بود كه كي با اين قاشق غذا بخوره .. من تك دختر فاميل بودم و مامان بابام دورتر بودن و خالم مي گفت : "مانا دختره .. مامانش و باباش نيستن .. تنهاست .. شما ها پسرين .. لوس نيستين.. بزارين قاشق براي مانا باشه ..." ببين تا اين تهشو خوب مي گفت به  نقطه لوس بودن من كه مي رسيد آتيش مي گرفتم .. لج مي كردم و مي گفتم نه ... دعوا مي كنيم.. هر كي برد قاشق مال اون .. خلاصه ما هر روز دعوا داشتيم .. الهي بميرم .. مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله چه عذابي مي كشيدن از دست ما 4 تا ...
جنگ تموم شد .. من و كيوان بزرگ شديم ..
هر روز كه مي گذشت ما هم بزرگتر مي شديم ..
اون روزها هميشه شبهاي امتحانش از خودش نگران تر بودم .. بعد از امتحانش از بس سوال پيچش مي كردم كه كلافه مي شد و قهر مي كرد ..
برام مهم بود درس بخوونه و بره دانشگاه .. برام مهم بود رشد كنه .. ته ته هاي دلم داداشم بود .. داداش نداشته اي كه خيلي دوستش داشتم ...
.. يادمه عيدها هر جور شده براش بهترين چيزي رو كه مي توونستم مي خريدم ..
اگه بخوام بگم بايد يه عالمه بگم .. تهشو از الان مي گم ..
من رفتم دانشگاه  و منتظر شدم كه كيوان كنكور بده و بره دانشگاه .. كيوان قبول شد ..
من بازهم رفتم دانشگاه و منتظر شدم كه كيوان هم دوباره قبول بشه ..
ايندفعه نشد و سرباز شد ... حالا داره مي خوونه كه بازهم ادامه بده ..  
تموم اين سالها حواسم بود كه چجوري بزرگ شد... هميشه عين يه خواهر براش نگران بودم ..
 چي ميخوره؟ چي مي پوشه ؟
 پول داره؟ .. نداره؟ ..
مسافرت رفته؟ .. نرفته؟ ..
دوست دختر داره؟ نداره؟..
غصه داره؟ نداره؟
.خلاصه .. هميشه حواسم بهش بود...
.
. چند هفته پيش عروسي داداشش بود .. همه داشتن مي رقصيدن .. خوشحال بودن ..
وسط مهموني چشمم افتاد به يه پسر خيلي خوش قيافه و خوش قد و بالا كه داشت اون وسط خودنمايي مي كرد  .. دلم غنج رفت .. خوب نگاه كردم ... خوب خوب خوب نگاه كردم .. خيره شدم .. شاد شدم ..
كيوان .. با چشمهاي ميشي و درشت .. محجوب و نجيب .. مغرور و مردونه ... مي رقصيد... گاهي كه نگاهش به سمت ما مي افتاد سرشو پايين مي نداخت و يك لبخند شيرين يه وري مي زد و نگاهشو مي دزديد...
..
كيوان من .. كيوان عزيزمن ... بزرگ شده .. انقدر بزرگ كه ديگه روش نمي شه تو چشمهاي خواهرش ... مادرش .....دوستش ..  همبازي كودكي اش نگاه كنه.....
من فقط براش آرزوي كافي مي كنم ........................

آغاز آشنایی من با تولستوي



يادمه یه زماني دخترهای راهنمایي و دبیرستانی که بوديم خووندن کتابهای فهيمه رحیمی مد شده بود .. یادتونه ..؟ مخاطبم الان دخترهاي هم سن و سال خودمه ..
پنجره... پایيز را فرامش کن.. اتوبوس و بانوي جنگل..بازگشت به خوشبختي...
خوب یادمه که دخترها گاهي کتابهاشو مي آوردن مدرسه و با عکسهاي روش کلی رویا می ساختن.. خودشونو می ذاشتن جای شخصیت اصلی و خوشگل و دلبر کتاب و اوه کلی حال می کردن .. البته منم مستثنی نيستما ... ولی هیچ وقت یک دونه از کتابهاشو نخوونده بودم فقط با تعاریفي که می شنیدم کلی می رفتم تو خلصه.. آخه نمی دونم یادتونه يا نه .. داستانهاي فهیمه رحیمی همیشه یه شخصیت زن فوق العاده زیبا داشت که یک عده براش می مردن و آخرش هم عشق واقعی داستان ناکام مي موند ...
خلاصه :
اون موقع ها بابام هر سال نمایشگاه کتاب رو می رفت و کلی کتاب می خرید..
یک سال که فکر کنم حدودا 14-15 سالم بود وقتی داشت واسه نمایشگاه عزم سفر می کرد يک ليست از کتابهاي فهیمه رحیمی رو بهش دادم ... گفتم بابا بي زحمت اينها رو واسه منم بخر...بابام یک نگاهي کرد و گفت اين دیگه کیه .. گفتم شما بخر حالا ..
بابام خیلي تيز بود .. البته من اینو مدتها بعد فهمیدم ..
چند روز گذشت و بابام از سفر برگشت.. شب اول به روی خودش نياورد من فکر کردم کتابها رو نخریده .. واسه همين هیچی نگفتم .. راستش تا حدی می شناختمش .. خوشش نمی یومد من از اينجور داستانها بخوونم ولی خب من به شدت جوگیر شده بودم ..
فردا صبحش که فکر کنم تعطيلی هم بود.. صدام کرد و ديدم همه اون لیست رو برام خریده ..
خوب یادمه که کتاب پاییز را فراموش کن رو داد دستم .. جلدش سبز بود .. یک عالمه درخت رو جلدش کشيده بود ..
گفت من اینو خووندم .. تو چرا از اینجور داستانها خوشت می اد .. توشون دنبال چی هستي؟ من واقعا چیزی نداشتم بگم .. باید می گفتم مورمور می شم و قلقلکم مي اد وقتي می شنوم یک دختر جوون خوشگل اینهمه کشته مرده داره .. تو دلم انگار قند می سابن .. تازه اگه می گفتم خودمو جای شخصیت اصلی هم می ذارم که واویلا بود .. خلاصه هیچی نگفتم فقط تو سکوت نگاهش کردم ..
کتابها رو دستم داد و گفت بيا همشو بخوون .. من یکیشو خووندم خیلی چیزی که به درد تو بخوره توش ندیدم .. بعد از اینکه اونها رو خووندی جنگ و صلح رو هم بخوون تا فرق رمان رو با رمان درک کني .. نظرتو به منم بگو ..
بابای من معتقد بود محتوای بعضی فیلمهای رمانتيک ایرانی و رمانهاي بعضی از نويسنده های ایرانی (البته منظورم شخص خاصی نیست اصلا ) با اينهمه کنترلي که روشون مي شه از دیدن و خووندن خیلی از فيلمها و نوشته هاي سکسی ... اثرگذار تره .. محرک تر و آزار دهنده تره..
راستش آشنایی من با تولستوی از همون روزها شروع شد ... به نظرم خیلی هوشمندانه عمل کرد..
من دقیقا هیچ کدوم از اون کتابها رو به جز پاییز را فراموش کن که بابام هم خوونده بود و کلی زیر جملاتش خط هم کشیده بود نخووندم ... اما همشو هنوز هم دارم