شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹

فرار


و من خاطراتم .. هويتم .. اصالتم .. را تکه تکه کرده ام...
هر شب.. عزيزي .. تکه ای را با خود از آسمان دود آلود این شهر شلوغ دور مي کند ...
امشب نيز تکه ای را کندم و به عزیزی سپردم .. نمی دانی چه دردی دارد وقتي بخشي از وجودت را می کنی ..
برو .. تو هم خدا به همراهت .. امانت دار خوبي باش ...
آنچه می بري تکه ای از من است .. بین زمين و آسمان رهايش نکن ...

حتی بيشتر از زمستان برفی , گر گر آتش و طعم داغ هل و دارچین چای



يکی از لذت بخش ترین چیزهایی که همیشه تو زمستونها منو اغوا می کنه ..

هوای سرد .. خیلی سرد.... برفی ..
اتاق تاریک .. خیلی تاريک
گر و گر شومینه خوونه پدری...
لحاف سنگين پنبه اي جهیزیه مادر.
صدای شعله و سوختن ...
آبی و نارنجی شعله ...
سکوت بارش برف روی شاخه های درخت زردآلوی حياط...
شاخه های رز به خواب رفته...
طعم داغ هل و دارچین چای...

دلم می خواد چشمهامو ببندم و فارغ از همه چیز .. از تو .. از خودم .. از گذشته و از آینده ... سرمو ببرم زیر لحاف سنگین شب عروسی مامان و بابا و بارش برف رو تصور کنم و به صدای زوزه باد گوش بدم و گرم بشم ..
اما نه..... زمان ندارم ... وقت کمه .. باید برم ...
به دیوار گرم شومینه تکیه می دم .. پاهامو جمع می کنم و به شعله نگاه می کنم ...صدای دور نوای تار پدر مي آد ... گوش می کنم .. ته سیگار جامونده خاله روشنه و داره زور می زنه که بمونه اما دود می شه و می ره .. آخ که چقدر دلم می خواست جای این دود بودم و توی هوای این خونه محو می شدم ..
دختر 8 ساله پدر گوششو چسبونده به ديوار اتاق تا صدای تار پدر رو از نزدیک ترین فاصله بشنوه ..
هوا سرد شده .... باد زمستونی از شیار کولر اتاق رد می شه و دختر 8 ساله پدر می ترسه ..اینجور وقتها فقط نوای تار پدر آرامش می ده ..
"نترس عزیزکم .. بخواب ... من اینجام ... کنار تو و همین شومینه ... تا خود صبح بیدارم .. برای تو و پدر دعا می کنم .. "

مادر امسال رو دريچه کولر نايلون نچسبونده .. از همون سال که پدر تو اتاق نشست و تار زد و تار زد و تار زد و تو سیمهاي سازش محو شد ... مادر هر سال يادش می ره که باید روی دریچه کولر نایلون بزنه .. آخه هر سال پدر یادش مي نداخت که زمستون شده و باد مي آد......

دلم نمی اد گرمی ديوار شومينه رو ول کنم و بخوابم ... سرد شده .. سرما به استخوونم رسیده .. انگشتام واسه نوشتن بي حس شدن ..

من امشب تا صبح بیدارم ..
تا صبح در سکوت برف و نوای دور تار پدر .. به خواب مادر نگاه می کنم و برای دختر 8 ساله دعا می کنم ...
کاش بودي و در این سکوت برفی با هم طعم داغ هل و دارچین چای راتجربه مي کردیم .. آنوقت برايت می گفتم که چقدر چشمانت مرا اغوا می کنند .. حتی بیشتر از شبهای زمستانی برفی , گر گر آتش و طعم داغ هل و دارچين چاي...

من امشب برای تو و خودم دعا می کنم ..

دلتنگ

می گویم ... برایم یادگاری بگذار تا هر بار میبینمش .. مي بویمش .. چشمانت و عطرت تداعی شود .. نيايد روزی که دلتنگ شوم...
دستمال آغشته به عطرش را می دهد و می گويد بگیر و دلتنگ نشو ..
دستمال آغشته به عطرش را می گیرم و می بویم .. نرفته .... دلتنگ می شوم..

به سوي خورشيد

و من با هر قدمی که دورتر می شوی جان می دهم ...
یک دست بر زانو می گذارم و یک دست بر دیوار ...
نگاه کن .. ایستاده ام .. رو به خورشید ..
شب به سياهي می زند ...
من به سوي خورشيد گام بر می دارم ..
به تو نزدیکتر می شوم...

استجابت

دیشب دعا کردم
امشب باران باريد
کنار پنجره ایستاده بودم .. خیره به رد قدمهایت روی بلوکهای سیمانی...
رعد زد ... باران بارید..
امشب آن دخترک 8 ساله بدون چتر زیر باران مي دوید....امشب به جای ماه خورشید می تابيد ...
نگران بودم ..
نکند سرما بخورد .. فردا به مدرسه نمی رسد....مشق هايش را ننوشته است...
آرام زیر گوشم گفت ...
رهایش کن ... سالهاست که باران نباریده....
عادت داشت موهاي خيسش را زیر نوازش دستهای مهربان مادر خواب کند ..
سرش را روی زانوهایم گذاشت موهایش را نوازش کردم .. خوابید .. عمیق خوابید ...
بخواب عزیزکم .. فردا از امروز بارانی تر است...
دعایت بی جواب نخواهد ماند .

استيصال


پاهايي خسته و برهنه
دستاني سرمازده و بي حس
تنها و سرگردان
در اين فضاي تاريك و نمور
مفري را جستجو مي كند... به سوي زندگي ...
پيش از اينها خالق داستان مهربان تر بود
شعله اي ... شمعي ... فانوسي... كورسويي..
اينبار اما .... دريغ ...

مزار...

امروز دوباره .. نه سه باره... نه هزار باره .. نه .. نمیدانم چند روز گذشته است ...
به تعداد تمام ثانيه های روزهایی که از سکوت ابدیت می گذرد به علاوه یک بار ديگر از تو یاد کردم و برایت خواندم ..

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسیار مشتاقم کز گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پي دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد..
بدین سان بشکند دام سکوت مرگبارم را

آب در هاون ..



عزیز دل...
این که بند مي زنی تکه های شکسته شیشه نیست ...
خاکستر به جا مانده از دلی است که به آتش کشیدي
رهايش کن ........

خلاء



نبودی
جهاني پر از خالی ...
شناوری مطلق...
سکوت و سکون...
چرخشی آرام..

درد انتظارحضوری .. صدایی.. نفسی ... دستی .. پناهی...

آمدی...
صدایت.. نفست... دستت .. آغوشت... چه امن پناهی در آن ظلمات بي انتها ..

رفتی...
در خلا پر دلهره اش به دنبال ردی از توست ......

جرم...

من دلم لرزيد.... من هر بار دلم مي لرزد...
هربار كه به مادرم مي گويم خدانگهدار اميد ديداري ندارم...

به كدامين جرم زاده شده بود ..
هنوز اولين بهار را نديده بود ...

به كدامين جرم در اين سرزمين زاده شدم؟

روزي روزگاري .. شنگول و منگول و حبه انگور

قصه ی شنگول و منگول و حبه انگور و گرگ سیاه بدجنس یادته؟
چند بار تو بچگی شنیدیش؟
کدوم قسمتشو بیشتر دوست داشتی؟
چیزی ازش یادت هست؟ فکر نکنم.. خب گوش کن .. مهمه...
یادمه حبه انگور از شنگول و منگول کوچیکتر بود .. اصلا کسی حسابش نمی کرد ... یادته؟ تو یادت نیست اما من یادمه ...
یادمه گرگه شنگول و منگول و خورد..
یادمه حبه انگور نترسیده بود ..
یادمه حبه انگور اعتماد نکرد ...
یادمه حبه انگور باهوش بود ...
یادمه حبه انگور با ذکاوت بود...
حبه انگور گول نخورد.. اما گرگه رو گول زد...
تازه اینم یادمه که حبه انگور نقشه های حسابی می کشید ...
یادمه حبه انگور گرگه رو خورد .. بزار بهتر بگم ...به همون زبون بچگی هامون .. یادمه حبه انگور گرگه رو شکست داد ...

این روزها حبه انگور راحت تر گول می خوره و زودتر گرگه رو باور می کنه ..
گرگه همون گرگه ..
همونقدر خشن .. دندونهاش همونقدر تیز ... شکمش همونقدر گرسنه ..

یه فرق کوچیک ...
گرگه این روزها حبه انگور و می خوره ...

نظرت چیه؟
به نظر من .. حبه انگور داره خراب می کنه....
اگه دیدیش بهش بگو یا از تو قصه بیاد بیرون یا به خودش بیاد...

امروز اينجا برف باريد و من گرمم شد



خمار خواب بودم ... .... آري... خمار خواب بودم كه عاشقانه شنيدمت ...

امروز اينجا در دلم غوغا شد ..
آنجا چطور..

امروز اينجا برف باريد ..
آنجا چطور...


پنجره را گشودم ...

نگو نديدم ..
زير بارش برف چادر سفيد شده ي پيرزن تكيده و لاغر را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم....
زير بارش برف دستهاي سرخ از سرماي مرد لنگ فروش را ديدم و سردم شد....

نگو نديدم ..
زير بارش برف مسافران منتظر و سر به جبين برده را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف پيكر تنها و سرمازده ي مرد جوان مضطرب را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ...
زير بارش برف رزهاي يخ زده پسرك لرزان سرچهارراه را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم ..
زير بارش برف نفسهاي آخر دود اسپند زن كولي فالگير را ديدم و سردم شد...

نگو نديدم .. همه را ديدم و سردم شد ..

اما عزيز دل ..

شراكت گرمايي كه سخاوتمندانه بخشيدي گرمم كرد....

بهانه



و نوشتن بهانه ای است

براي شنیدنت،
برای خواندنت،
براي مرور هر روزه ی عشقت
برای تکرار لمس حضورت

که تو بيایی و بخوانی و عبور کنی... رد شوی و مسحور کنی...

نوشتنم بهانه ای است ...

بهانه ای برای داشتنت...

خلسه



رو به اینه ایستاده ... به چشمهایش می نگرد و مکثي میکند.. به خود می گوید ....صادق است .. ايمان داشته باش ...صادق است ...
قاب مشکی عينک را برمي دارد.. با احتیاط به اندازه نصف بند انگشت در قاب را باز میکند و نفس می کشد ..
نفسی عمیق .. ای کاش این دم بازدمی نداشت....
کوتاه مدتي است دستمالی آغتشه به عطر در قاب عینک مخفی شده و هر روز با ترس و دلهره کمي عطر افشانی می کند ..
تا کی می ماند؟ یک هفته دیگر... دو هفته دیگر... یه ماه دیگر .. دوماه دیگر...
هر بار با خود قرار می گذارد : اينبار نفسی کمتر عمیق فرو می برد.. اما مگر می شود ...
چون عطش وسط گرمای تابستان کویر لوت است ..... سیرابی ندارد.. خنکای آب را که بچشی تشنه تر می شوي....
خلسه غریبی است.. دمي که مي رود و خاطراتي که مرور می شود....و تنها تو می دانی ...

خماري اين خلسه را درمانی نیست ...

و من از عشق , عشق می گیرم



دلیل نمي خواهد عزیز دل .... به دنبال چه می گردی؟... قياس نکن .. دربسته ای را می زنی .... بی جواب می مانی....

مي خواهی بداني !

و من از عشق .. عشق می گیرم....

عزيزی گفت عشقت مرا به ياد پاکي عشق "شهر فرشتگان" می اندازد ...
مي خواهی بدانی!
پس...بگذار برایت بگویم چه اندازه پاک است...

يک بار بوسیدنش...
يک بار در آغوش کشیدنش..
يک بار لمس دستانش...
یک بار حس گرم نفسهایش ...
یک بار خیره شدن به نگاهش...

را بر او ببخش و ..

تمامی فرشتگان عالم را بگير...
نوای آهنگين طلوع و غروب خورشید را دریغ کن ...
پاکی کبريایی ارزانی ديگر فرشتگان ...
بال پرواز را بگیر و ببخش ..

می خواهد سقوط کن ...


حتی یک بار ...

پاکی اش را دریغ نکن..

بدون شرح .. بي مقدمه و بدون دليل ...

- تو بگو بمیر ...
- نه نمي گم بمیر...
مي گم بمون و نفس بکش ..
بمون و عاشق شو..
بمون و بخند..
بمون و گریه کن ...
بمون و بنويس...
بمون و از هر چی که داده لذت ببر..
بمون و هر چي رو که نداده ازش بگیر...
بمون و خدایی کن ... تو این دنیایی که همه بندگی مي کنن .. تو بمون و خدایی کن ...

گريز



در این شب تاریک
به دنبال صدایی است
نه چندان غریب... نوایی ماندنی.... سکوت تنهایی را بشکند ...

در این خلوت سرد
به دنبال آغوشی است..
گرم و صمیمی... وجودی امن ... هراس گریزش نباشد...

تقدیم به روح پاکت - به ياد عزيزان از دست رفته در هواپيماي اروميه



به آرزوهایی که داشت و مي خواست که بدارد می اندیشم...
چهره پرهراسش چون پرده ای از دیدگانم می گذرد....
صدای ناله و فريادش گوشم را مي خراشد....
می خواهم ثانيه ها را بازگردانم.. عاجز شده ام....
تمام قوا را جمع می کنم ...
نفس را درسينه حبس می کنم ...
به اندازه همه ی عشقی که می توانست تجربه کند با تنفر فریاد می زنم...

لعنت بر تو