چهارشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۹

مامان خانومی

- سلااااااااااااااام مامان خانومی... تولدت مبارک ...


- سلام دخترم .. دلبندم .. مرسی

- ان شالله 120 ساله بشی سالم و سرحال .. سایه ات همیشه رو سر من باشه ...

- مرسی فدای تو .. خوشبختی تورو ببینم..

- مامان خانومی من خوشبختم ... وقتی کامل می شه که تو باشی.. تا ابد ...

به این نقطه که رسید .. بغض کرد و من شنیدم .. قورتش داد و من بازهم شنیدم ...

مامان خانومی من امسال روز تولدش بازنشسته می شه بعد از سی و چند سال کار و زحمت ...

مامان خانومی من دلش تنگ بود .. برای روزهایی که شونه به شونه بابا می رفتن سرکار ... شایدم واسه اون روز اولی که گزینش شد و اسم امامها رو یادش نبود .. اما استخدام شد...

مامان خانومی من دلش تنگ بود .. واسه روزی که بابا خودشو بازنشسته کرد و مریض شد و به سال نرسیده تنهامون گذاشت...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه ساعتهایی که رفته بودن .. واسه برگهایی که زرد شده بودن و افتادنشونو دیده بود یا واسه بارونی که باریده بود و از پشت پنجره نشت کرده بود .. واسه برفی که اومده بود و دلشو برده بود ... واسه چایی های داغ آقا پیام .. واسه برگه های مرخصی و بیسکوییتهای توی کشو ... مامان خانومی نمی خواست واسش مهمونی بگیرن .. چون دلش تنگ می شد...

مامان خانومی دوست داره من دخترکوچولوش بشم و ساعت 6:30 صبح بیدارم کنه و صبحونمو بده و ببوسه و روونه مدرسه کنه .. مامان خانومی دوست داره واسه رسیدن من به مدرسه و برگشتنم نگران باشه و تند تند به ساعت نگاه کنه ..

مامان خانومی دوست داره مثل اون روزها واسه خاطر قحطی قرصهای تحریم شده بابا اضطراب بگیره و شبونه بیاد تهران .. هلال احمر ... ساعتها پشت باجه بشینه تا 100 تادونه قرص بگیره...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه روزهایی که بابا از در اتاقش بیرون می یومد و راهشو کج می کرد به سمت رستوران و مامان از پشت پنجره ... اون بالا.. بابا رو می دید و احتمالا تو دلش غنج می رفت..

مامان خانومی می گفت وقتی با بابات دعوام می شه پشتمو به پنجره می کنم که نبینمش... آخه باهاش قهرم ... از وقتی بابا رفته مامان خانومی پشت به پنجره میشینه.. پرده رو هم کشیده ... نمی دونم از اینکه بابا رفته باهاش قهر کرده یا اینکه می خواد قهرو بهونه واسه ندیدن هر روزه اش کنه ...از وقتی بابا رفته اتاق کار مامان خانومی روی خورشید ندیده...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. واسه روزهایی که بعد از ساعت کاری با بابا دوتایی می رفتن طاق بستان .. مامان خانومی می نشست تو ماشین و بابا از کوه بالا می رفت ... مامان خانومی چشمهاش به کوه منتظر می موند تا بابا برگرده .. بابا پاهاشو پرقدرت می ذاشت و بالا می رفت ... مامان خانومی به بابا افتخار می کرد.

مامان خانومی دلش تنگ بود واسه صبح هایی که با بابا پیاده می رفتن سرکار و گپ می زدن ... مامان خانومی یه وقتهایی زانوش درد می کرد و می لنگید .. بابا بهش می خندید و مامان خانومی قهر می کرد...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. آخه دوساله که دیگه بعد از کارش تازه می ره بابا رو ببینه .. اونم از روی یه تیکه سنگ سرد و سفید .... مامان خانومی داغش تا ابد تازه است.. مامان خانومی من دلش تنگه ...

مامان خانومی دلش تنگ بود .. می گه من کلی زحمت کشیدم ... از بابات پرستاری کردم ... با دار و ندارش ساختم ... با هم ساختیم و بالا اومدیم ... اما فقط یک هشتم از این زندگی حق دارم... بهش می گم مامان خانومی .. من هر چی دارم مال توئه ... همه حق من از زندگی تویی و بسه برام.. واسه یک عمر بسمه....

الهی قربون اشکات برم ... بابا که رفت بهش قول دادم عین کوه بیستون پشتت وایسم... همون کوهی که شبیه شیرینه .. 8 سالم بود که بابام کوهو نشونم داد و گفت نگاهش کن ... شبیه شیرینه و من گفتم چه زشته شیرین.... من اگه جای فرهاد بودم هیچ وقت عاشقش نمی شدم ... تو و بابا خندیدین.. حالا بخند به همه اون خوشی ها که داشتیم .. بخند مامان خانومی .. من عین کوه پشتت وامیسم...خوشی های دیگه ای تو راهن .. همشو خودم برات می آرم... قول می دم...

مامان خانومی فردا تولدشه ..

مامان خانومی فردا بازنشسته می شه ..

مامان خانومی دلش تنگه ... من هم ...

مامان خانومی بغض می کنه ... من هم ..

مامان خانومی نمی زاره بغضشو بشنوم ... من هم ...

مامان خانومی بغض منو می شنوه و بغضش می ترکه..... خدایا به دادم برس ... سرجات بمون لامصب...



مامان خانومی دلتنگ نباش .. تا منو داری .. دلتنگ نباش....

مامان خانومی خسته نباشی ... بیا سرتو بزار رو پاهام .. حالا نوبت منه موهاتو ناز کنم و شونه کنم و تو آروم آروم خوابت ببره ...

مامان خانومی دستتو بده به من و دلتو قرص کن .... من زانوهام محکمه ... شونه هام هنوز راسته... راحت آروم بگیر.. من هستم ..

مامان خانومی دلتنگ نباش .. اشکات حیفن که بریزن ...

مامان خانومی به من تکیه کن ...