یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

اعتياد


مي گم : " نجو دختر خوب ... اينقدر ناخونهاتو نجو... يه نيگاه به دور ناخونهات بنداز .. ببين چه زشت شده ... آدم حالش بد مي شه ...خودت خجالت نمي كشي يكي دور ناخونهاتو ببينه.. ؟؟؟ "
يه نيگاه به ناخونهاش مي ندازه و مي گه: " .. ناخودآگاهه .. وقتي اضطراب دارم ...به خون كه مي افته از دردش مي فهمم دارم ناخونمو مي جوئم..."
مي گم : " عين بچه ها بايد دور ناخونهاتو فلفل بزنيما !!! " و مي خندم ...
مي گه : " خب منم عين آدم بزرگهاي عاقل و بالغ پاكش مي كنم ..." و نمي خنده ...
مي گم : " آدم بزرگ عاقل و بالغ كه ناخون نمي جوئه ... چه حسي داري وقتي ناخونهاتو مي جوئي ؟ آرومت مي كنه ...؟ "
مي گه : " آدم بزرگ عاقل و بالغ اما سيگار مي كشه .. نه؟ تاحالا سيگار كشيدي ..؟"
مي گم : " نه..."
مي گه : " مثل سيگار كشيدنه .. اعتياد مي آره ... اونجا طعم دود و مي بلعي و اينجا طعم خونو... .. انقدر دردش زياده كه درد اصلي يادت مي ره .. مدتي سرگرمت مي كنه و كلي بهوونه دستت مي ده كه عين بچه هاي سه چهار ساله واسه دردش به خودت بپيچي بلكه حتي گريه كني ... "
مثل كسي كه ميخواد لذت سيگار كشيدن رو از كسي بگيره و نمي تونه كه بگيره و فقط به در و ديوار مي كوبه .. نگاهش مي كنم ..
ترجيح مي دم سكوت كنم ..
يه نگاهي به دستهام مي كنه و مي گه :" انگشتهاي قشنگي داري .. چجوري مي توني اين ناخونها رو نجوئي؟ "
هر دو با هم مي خنديم

قاصدك


مي گويم : "يك آرزو كن و قاصدك را فوت كن .. "
مي گويد : "شانه هاي استوار او .... آغوش گرم و بي دغدغه مادر ... خواب ممتد تا خود صبح ... "
مي گويم : "اين كه شد سه تا .. گفتم يكي ..."
مي گويد : " همين ديگر... هيچ وقت جور نمي شود ... نمي دانم ... "
مي گويم : " قهر نكن ديگر... آرزو كن و قاصدك را فوت كن ... "
مي گويد : " آرامش ..." قاصدك را فوت مي كند ...

همينجوري

من هميشه روزهاي سخت و دردناك زندگيم رو به تنهايي سپري مي كنم .. شايد چون آدمها مي خوان همدرد باشن و من صرفا هم دردي نمي خوام ... شايد چون مي خوان بگن اشكال نداره درست مي شه اما به نظر من اشكال داره و هميشه ناراحتم كه آيا واقعا درست مي شه يا نمي شه .. شايد چون ... نمي دونم .. نمي شه انتظار داشت مي دونم .. منطقي نيست كه انتظار داشت ديگران كمك كنن تا تو از توي يه جريان طوفاني بيرون بياي .. واسه همينه .. دقيقا واسه همينه كه مي خزم تو خودم و سعي مي كنم يه كاريش بكنم اما واسه طي شدن اين پروسه رسما و عميقا آزار مي بينم .. احساس تنهايي بدترين چيزيه كه توي اين جريان وجود داره و پررنگ تر از بقيه هم هست ... والا نمي دونم چي بگم .. همينجوري مي نويسم كه رد شه بره.. حتي واسه خوش اومدن كسي يا نقد و بررسي هم نمي نويسم .. فقط انگشتهام مي خوره به كيبورد  و جلو مي ره .. اگه احيانا داري اينو مي خووني و نمي دونم منو مي شناسي يا نه .. خواهشا فارغ از اينكه منو مي شناسي همين الان واسم دعا كن .. ممنونت مي شم تا ابد .. واقعا نياز دارم كه در حقم دعا بشه چون ديگه چاره اي ندارم .. يه جورايي رسما خسته شدم .. گاهي دلم مي خواد برم تو يه خوونه گرم و نرم و پرآرامش ساعتها پتو رو بكشم رو سرم و بخوابم .. بدون اينكه يه هو با اضطراب وسط خواب بپرم يا همش نگران باشم اين آرامش موقته ...
چي بگم ... لطفا برام دعا كن .