چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

نقش


عزیز دل
دم دلتنگی غروب... رو به هجوم کسالت ایستاد و برای خاطر عزیز تو رنگ را برداشت...
روی بومِ سفید... پاک آبی آسمان را کشید ...
سبک تکه های سفيد ابر و تلالوء آفتاب را کم داشت .. اضافه کرد...
کمی آنطرف تر .. صلابتِ خاکستریِ کوههايِ دامن گیر بيستون ...
پای اين استواری.. تواضعِ خروشان رود....
صدای چلچله ها... می شنيد و مي کشید ..
عطر وحشی شکوفه های تمشک... می بویيد و مي کشيد ...
طعم ترش و سرخ آلوی جنگلهاي شمالي...می چشيد و می کشيد..
.
.
.شنیده بودمت .. اما .. نديده بودمت... نقش زيبایت بر آن بوم سفید ... حیرتی داشت....
او را دیوانه مي خواندم ..
بیچاره حق دارد...

تصوير هر لحظه ي چنین نقشی جنون می آورد..

عزيز دل



روزگاری می نوشت ... خالی شود از هر چه خاطره و آرزو ... خواب دم صبح و شیرینی بود که با صدای گوشخراش ساعت ربوده شد..
روزگاري مي نوشت تا از تو خالي شود..
.
.
.
این روزها مي نویسد ... پرشود از خاطرات دور گم شده در ازدحام روزمرگی ها ...
اين روزها می نویسد تا از تو پر شود...

راست می گويند



عزیز دل

گمان بد نمی برم...
نشانه ای دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد... ثانیه و دقیقه را نمي شناسم.. هر لحظه به ماهي می گذرد... نه .. نه .... اصلا زمان خیال رفتنش نیست..
او که باشد ...حضورش .. صدایش... نگاهش... لبخندش... مژه بر هم زدنی است... رو که بر مي گردانم ديگر نیست..

گمان بد نمی برم ...
نشانه اي دیده ام ...

می گوید :
او که نباشد ... زمین نمي چرخد... خورشید فقط غروب می کند... ماه کامل نیست ...
او که باشد... ستاره ها هم در آسمان سیاه و پر دود این شهر چشمک می زنند...


نامش را نمي دانم .تو مي دانی؟ . هر که نامی نهاده...
می گویند : "دل سپرده است.."
. گمان بد نمی برم ... نشانه ای ديده ام ... راست مي گويند...

مقصد



بگذار برود .. رفتن هميشه هم بد نيست ..
گاهي بايد رفت ...
بگذار برود ..
گر بماند .. بسان آب مانده در چاله اي .. بوي ماندگي مي گيرد ...
روزي ... به اشاره اي از خورشيد .. تبخير مي شود ... خشك گودالي از خود به جاي مي گذارد ..
بي آنكه حتي درختي را سيراب كرده باشد...
بگذار كه برود...