یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۹

بزرگ


صداي برخورد قطرات بارون به شيشه ماشين .. تكرار صداي رفت و برگشت برف پاك كن... سرعت كم... بخار شيشه عقب ... نمي تونست افكار مغشوش يادآوري خاطرات گذشته رو دور كنه .. اما چه زيبا بود تصويري كه ساخته شده بود ...
غرق در گذشته نمي دونست داره  كجا مي ره ... ترمز كرد .. شيشه ماشينو پايين داد و نگاهي به سمت چپ انداخت .. اشك تو چشماش حلقه زد .. صحنه اي كه مي ديد باور نمي كرد ..  مدتها بود كه تمرينش مي كرد اما باورش نمي كرد... در ماشينو باز كرد .. پياده شد .. پاهاش لرزيد .. نتونست راست بايسته .. وزن خودشو انداخت رو در ماشين ... سرما و دلچسبي قطرات بارون رو حس نمي كرد .. اما چقدر شورو داغ بود قطرات اشك ....
روبه روش مخروبه اي بود .. روبه روش يك خلا , روبه روش يك بي هويتي بود ...
خونه مادر بزرگ دقيقا جايي بود كه از هر دو طرف به خيابون راه داشت و الان جايي كه ايستاده بود بلوار پشتي كاملا معلوم بود ..
عبور ماشينها رو مي ديد..
پارك پشت خونه .. 
نونوايي گوشه پارك ...
بن بست شهريور...
 درختهاي وسط بلوار ...
به پاهاش جسارت قدم برداشتن داد ...
 بارون تندتر مي باريد..
 چند متر جلوتر رفت ...
وقتي روي موزاييكهاي شكسته و ناهموار راه مي رفت كينه داشت...
 كينه از تقدير..
كينه از دست  بي تعارف زمان ...
به چمنهاي سبز لابلاي موزاييكهاي نيمه سالم كف حياط قديمي كه الان تقريبا خرابه اي  شده بود نگاهي انداخت
هنوز پيچكهاي چسبيده به ديوار زبر و سيماني حياط نفس مي كشيدند .. آخه  فعلا وقت هست براي اونها ...اي كاش پا داشتن و از اينجا فرار مي كردن ..اي كاش پر داشتن و پرواز مي كردن....
هنوز ميله آهني گوشه حياط كه عصاي مادربزرگ بود براي بالا رفتن از پله كنج حياط سر جاش بود ..
رفت و زير بارون شديد حياط مادربزرگ روي خرده كاشي ها و موزاييكها نشست ... دلش گريه مي خواست .. نمي دونم از شادي يا غم .. فقط مي خواست .. اين روزها خيلي به حرف دلش گوش مي ده ... آخه تازه فهميده كه اگه يك نفر تو دنيا راست بگه اون دل خودشه..
دلتنگ شد واسه مادربزرگ
دلتنگ شد واسه پدربزرگ
دلتنگ شد واسه خاله و دايي
دلتنگ شد واسه پسرخاله ها و پسر دايي ها  
دلتنگ شد واسه چهارشنبه سوري و پاكتهاي سيگار دايي كه آتيش زدند و بعدشم كتك خوردن
دلتنگ شد واسه بوي قورمه سبزي شبهاي عيد و صداي همهمه و  سوغاتي هاي خاله كه براي او از همه بيشتر بود .. آخه تك دختر فاميل بود ... خاله پايتخت نشين بود و چقدر خوشبخت بود .. آرزو داشت بزرگ شد خانوم دكتر بشه اونم كجا؟ تو دل پايتخت....
 مادر بزرگ هميشه صداش مي كرد : " خانوم دكتر ..."
دلتنگ شد واسه بازي هاي كودكانه و پرتاپ توپهايي كه از همه طرف محاصره اش مي كردن... آخه دختر بود و تو بازي فوتبال پسرخاله ها و پسر دايي ها  فقط يه مزاحم بود...
دلتنگ شد واسه قدمهاي دور پدربزرگ و بوي نون سنگك تازه .....وقت ناهار...
دلتنگ شد واسه شق آفتاب تابستون و دوچرخه سواري هاي يواشكي ...
دلتنگ شد واسه غرور دخترونه ...  وقتي سنگيني نگاه پسرهاي محله مادربزرگ  رو حس مي كرد رنگش مي پريد و قدمهاش تند تر مي شد...
دلتنگ شد واسه درخت گلابي .. درخت گيلاس.. درخت سيب و درخت آلوي حياط مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه بعد از ظهرهاي شسته حياط مادربزرگ و شبهاي تابستون و هندونه و كاهو سكنجبين...
دلتنگ شد واسه سرماي ملس نيمه شب هاي تابستون .. به ياد آسمون  و ستاره هاي پايين اومده تا سطح توري پشه بند...
دلتنگ شد واسه نصيحتهاي تكراري پدربزرگ ...
دلتنگ شد واسه قصه هاي شنيدني مادربزرگ...
دلتنگ شد واسه شنيدن صداي فرياد سر ظهر مرد حلاجي ....." حلللللاجي!!!!!!.... حلللللللاجي!!!!!!!..."
دلتنگ شد واسه  صداي حلاجي  و شربت بيدمشك خنك عصرهاي تابستون و بي حواسي و سرخوشي كودكي  و رقص بين پنبه هاي سفيد.... سبك و نرم ...
دلتنگ شد واسه در هميشه بسته و قفل اتاق پذيرايي و شيطنتهاي به وقت خواب بعد از ظهر ... عادت داشت وقتي همه خواب بودن يواشكي كليد در اتاق رو برداره و درو باز كنه...
ملافه هاي سفيد رو مبلها ..
 پارچه هاي سفيد گلدوزي شده روي ظرف شيريني ..
مجسمه هاي چيني و سرد دكوري ...
بوي سرما و خاك و تنهايي اتاق پذيرايي...
فقط وقتي مهمون مي يومد اجازه ورود به اتاق پذيرايي رو داشت ...
مادر بزرگ شبهاي عيد سفره هفت سين رو روي ميز ناهار خوري مي چيد ...
دلتنگ شد واسه شير و بيسكوييتهاي عصرهاي بهاري تو حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه ميوه هاي  تازه درخت كاج و تمرين جدول ضرب با رنگ سبز  روي ديوار حياط مادربزرگ ...
دلتنگ شد واسه  شب نشيني هاي شب هاي عيد .. نواي تار و سه تار ..
شادي ضرب و غم  سنتور ...
صداي آواز ..

 شعر حافظ و  سهراب
شعرهاي كردي و محلي ...
چايي داغ ..
طعم نون برنجي و كاك...
سرماي بستني...
 شوري آجيل ...
سنگيني چشمها و جدال براي بيدار موندن و درك احساس بزرگ شدن...
دلتنگ شد واسه ماشين لندرور سبز دايي و تفنگ شكاري و جنگلهاي كاج بيستون ...
دلتنگ شد واسه كوله پشتي و قمقمه آب و كفش هاي كوهنوردي دايي و صخره هاي بيستون...
دلتنگ شد واسه نصفه شبهايي كه از خواب مي پريد و مي ديد تو رختخواب مادر بزرگه .. بعد با اطمينان سرشو فرو مي برد تو پتو و عميق تر مي خوابيد ...
آخ .. خواب عميق ... بي دغدغه..
دلتنگ شد واسه حليمهاي ماه رمضون وقت افطار دور ميز اشپزخونه مادربزرگ...
 مادر هميشه با نون و پنير شروع مي كرد و مادر بزرگ با بسم الله و آب جوش  ...
دلتنگ شد واسه جانماز , مهر كربلا , تسبيح سبز و چادر سنگين مادر بزرگ ....
 قول گرفته بود يه چادر قد خودش داشته باشه ...
دلتنگ شد واسه جورابهاي ضخيم و مشكي مادر بزرگ ...
هر بار وضو مي گرفت از ترس باطل شدن سريع جورابهارو پاش مي كرد ...
دلتنگ شد واسه آرزوي كوچيك مادر بزرگ .... يك ست كيف و كفش مشكي ورني ...
 مي خواست وقتي بزرگ شد ..
 وقتي خانوم دكتر شد ... براش يك ست كيف و كفش ورني مشكي بخره.. اما ...
دلتنگ شد واسه انباري پدر بزرگ و راديوي شكسته و چسب خورده ...
دلتنگ شد واسه عصاي چوبي و كلاه شاپوي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه  قدمهاي آهسته و خسته پدربزرگ...
دلتنگ شد واسه سرفه هاي پدر بزرگ ....
دلتنگ شد واسه درد زانوي مادر بزرگ...
دلتنگ شد واسه مرگ دايي..واسه مرگ خاله ...
دلتنگ شد واسه رنگ زرد پدر بزرگ و قرص و شربت...
دلتنگ شد واسه نصيحت آخر پدر بزرگ ...: " خوب درس بخون .. خانوم دكتربشي... تو لباس سفيد دكتري ببينمت.. بياي پاهاي منو خوب كني "
دلتنگ شد واسه فراموشي روزهاي آخر پدر بزرگ ....
پدر بزرگ تا لحظه آخرفقط يك نفرو فراموش نكرد .
خاله...
دلتنگ شد واسه مرگ پدر بزرگ...
دلتنگ شد واسه سكوت خونه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه لالايي پرسوز و  كردي مادربزرگ ...نصفه شبها .. پاي جانماز ...
دلتنگ شد واسه آرزوي بزرگ مادر بزرگ .... " خدايا .. منو از دست و پا ننداز...نمي خوام كسي واسه خاطر من تو دردسر بيفته ..."
دلتنگ شد واسه چشم ها ي خسته و منتظر  مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه جدال مادر بزرگ .... : " تا من زنده ام.. اين خونه فروش نمي ره ..."
دلتنگ شد واسه بستر بيماري 70 روزه مادر بزرگ ..
دلتنگ شد واسه اشكي كه از گوشه چشم مادربزرگ مي يومد وقتي به نام صداش مي زدن...
دلتنگ شد واسه مرگ مادر بزرگ ...
دلتنگ شد واسه چكي كه امضا شد ..
دلتنگ شد واسه خونه اي كه فروخته شد ..
دلتنگ شد واسه خاطراتي كه فراموش شدن...
دلتنگ شد واسه كاشي هاي آبي .. كاشي هاي سفيد .. موزاييكها... ديوارهاي گچي ... درختها .. گلدون ها ..
دستي شونه اش رو لمس كرد ...
بالا رو نگاه كرد .. بارون بند اومده بود ...نور خورشيد كه آروم از وسط ابرها رد شده بود اجازه نمي داد صورت صدا رو ببينه ...
-          چرا وسط اين خرابه نشستي؟
-          اينجا خرابه نيست ... خونه مادربزرگمه...
-          پاشو برو خونتون ... پاشو .. ماشينتو همينجوري روشن ول كردي .. مي دزدنش ها ...
-           چشم.. مرسي...

بلند شد .. براي آخرين بار نگاهي به خونه مادر بزرگ انداخت .. يه گل زرد خودرو  رو  كه از لاي موازييكهاي شكسته رشد كرده بود چيد ... خداحافظي كرد و سوار ماشين شد ...
از تو كيفش يه قرآن كوچيك درآورد و گل رو كنار قرآن گذاشت ... برف پاك كن رو خاموش كرد ... شيشه ماشينو بالا نداد .. هواي بارون زده ارديبهشت دلچسب بود ...
دلتنگ نبود... به راست نگاه كرد ... از كنار خونه مادربزرگ رد شد...
زير لب پرسيد ...: " اونايي كه بعدها مي يان و تو خونه هاي ساخته شده رو اين زمين پرخاطره زندگي مي كنن .. عشقي كه مادربزرگ جا گذاشته رو پيدا مي كنن؟"