سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۱

پدرم .. عزیزم .. همه کسم ... با خدا حرف بزن برام...

با دست چپم به دسته صندلی تکیه می دم و با دست راستم در حالیکه به مونیتور کامپیتورش نگاه می کنه موهای نیمه زبر جو گندمی اش رو نوازش می کنم ... به فاصله 10 سانتی متری... همیشه بوی تنش ... بوی موهاش رو دوست داشتم .. هنوز هم!!! حتی نگاهم نمی کنه... انقدر غرق کاره که .... همینطور که نوازشش می کنم با حسرت و حسادت به آینده مبهمی فکر میکنم که همیشه برای من بد بوده! خسته از اینهمه ضعف و درخواست ... خسته از اینهمه نیاز ... بارها تصمیم می گیرم اتاق رو ترک کنم اما باز هم به خودم می گم .. فقط یه دقیقه دیگه ... و فقط یک دقیقه دیگه می مونم و 30 بار این دقیقه ها رو تکرار می کنم ... همیشه این دقیقه ها زودتر از ثانیه های تنهایی می گذرن!!! به دوستی می گفتم انگار طالع من و با تنهایی طلسم کرده ان .. باورش ندارم .. همیشه هر چقدر سخت از پس تنهایی بر اومدم .. باید بگم شاید طالع منو با فراق عزیزترین هام رقم زدن...بعد از اینهمه سال .. بعد از اینهمه جدال های درونی.. بعد از اینهمه فاصله ... هنوز هم برنده است! از خودم متعجبم .. اونهمه غرور کجا رفت؟ اونهمه قدرت کجاست؟ اونهمه اعتماد به نفس کو؟ کی مقصره؟ اصلا مگه مهمه؟
هزار بار فکر میکنم به اینکه چه باید کرد که سهم زندگی رو نگه داشت ... گاهی تلاش بی فایده است .. باید بزاری سهمت خودش بهت برسه... اما این انتظار برای من کشنده شده... بعد از اینهمه سال .. بعد از اینهمه تضاد و بعد از اینهمه اتفاق.. هنوز عاشقانه خواستن از سرم نیفتاده.. هنوز صادقانه خواستن تو مراممه... هنوز همه جوره مادری کردن... خواهری کردن.. دوستی کردن ارضام می کنه ... کاش می فهمید چه جایگاهی داره!!! کاش می توونست بین در اوج قدرت خواستن و از ضعف خواستن فرق بزاره... کاش می دونست یعنی چی که می خوام زندگیمو باهاش تقسیم کنم نه که زندگیشو ازش بگیرم ... کاش کسی بود که می توونست به زبون خودش همه ی اینها رو براش توضیح بده بدون اینکه بترسه از چیزی که فقط یه توهم ساده است... کاش می فهمید.. کاش می فهمید که چقدر عاشقانه .. خالصانه ... صادقانه... مادرانه.. دوستانه... دوستش دارم ...
شنیدم که فقط آدمهایی که خونشون از همه واسه هم می جوشن و عشقشون قابل اعتماده .. چجوری با این تفکر بجنگم که نه ..به خدا همخونش نیست اما خونم و وجودم براش به جوش می آد.... به خدا هر لبخندی که می زنه از شوق اشک پشت پلکم جمع می شه .. هر مشکلی که داره باهاش درد می کشم .. این روزها اشکم دم مشکمه .. از اینکه دارم برای دومین بار یا شاید سومین بارعزیزترین امو از دست می دم .. باید باورش کنم؟ نمی خوام قبولش کنم... نمی خوام باورش کنم .. من تنها دعا می کنم .. من تنها دستهامو می برم رو به آسمون و از خدا می خوام قلب منو بهش نشون بده شاید نرم بشه .. خدایا در مقابل همه دنیا قوی و مغرورم اما در برابر تو ذلیل ذلیلم ... پرده های دل من رو بردار و بزار عمیقا درون من و ببینه.. شاید نرم شه .. شاید دلش به رحم بیاد و باور کنه که من اینجام فقط برای تقسیم کردن داشته هام تا ابد.. تا ابد..
ای کاش وقتی پدرم زنده بود اینهمه امتحان می شدم که خیالم تخت بود هر جای دنیا جا نداشته باشم روز زانوهای محکم اون جا دارم..
پدرم .. عزیزم .. همه ی کسم... دلم برات به اندازه تمام روزهای بودنت تنگ شده...
پدرم... عزیزم ... همه ی کسم ... دلم برای صدای نفسهات ... دلم برای بوی تنت .دلم برای پشت چشم نازک کردنهات تنگ شده...  عزیزم... همه ی کسم .. به مادرم که نگاه میکنم بار مسئولیت سنگینی می کنه .. به عشقم که نگاه می کنم دلم می ریزه .. وجودم دو تیکه می شه .. خودم گم می شم .. خودم نیست می شم .. اشک دنیای جلوی چشمامو تار میکنه .. نفسم سنگین می شه .. حیف که دستهام بی قدرته..
تو کاری بکن.. دیدمت .. به خدا نزدیکی .. وساطتمو بکن .. مثل همیشه... ازش برام قدرت بخواه .. بگو نزاره دوباره و دوباره .. عزیزترین هام جلوی چشمم برن و من همینطور بایستم و رفتنشونو نگاه کنم ... پدرم . . همه ی کسم .. خیلی درمونده  شدم ... تو که از حال من با خبری .. صدامو و اشک هامو به خدا برسون...
دوستش دارم پدر .. عاشقشم پدر.. بوی تورو می ده .... نگاه تورو داره.. اخلاق تورو داره .. پدر حتی آغوش تو رو داره.. پدر خاطرات تو رو داره ... پدر! عزیزه برام .. خیلی عزیزه .. پدر خیلی مهربونه .. دلش کوچیکه ... هیچی توش نیست اما می ترسه ....پدر ببخشش بهم ..می گن اون خدایی که تو دیدی و من شنیدم بزرگه ..  به بزرگی اش قسمش بده بهم کمک کنه .. مادرم .. پدرم مادرمو حفظ کن برام .. همه چیزمه .. پدرم ازخدا بخواه کمکم کنه .. یا این قلبمو از سینه ام بیرون بیاره که اینهمه درد نکشم!!!
پدر... دستم به دامن خدا .... صدامو می شنوه .. اما از روی همه شرمنده .. تا وقتی اسیر این دنیام .. نیازمند عاجز و بی نوایی ام که فقط خواسته داره ...  صدامو بهش برسون .. گفته بخواهید که بهتون می دم .. من یه عمره که فقط می خوام ... از این دنیای بی انتهایی که داره من یه قطره ام نیستم ... اون اگه دنیامو... عشقمو .. مادرمو بهم ببخشه هیچی از قطره های باارزشی که داره کم نمی شه اما به من نیازمند شبها و خوابهای آرومی می ده .. باهاش حرف بزن تا دلش به رحم بیاد ...
پدرم .. عزیزم .. همه کسم ... با خدا حرف بزن برام...
بهش بگو شرمنده اتم .. خواب راحتو بهم برگردون .. مادرمو بهم ببخش.. عشقمو بهم ببخش...

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

همیشه ...

یک روز به همین زودی ها می رم ... می رم برای همیشه ...
می رم یه جایی که نگران نباشم از اینکه فردا خورشیدش یه رنگ دیگه طلوع می کنه

یه روز به همین زودی ها برای همیشه می رم ...
این اشتباه تو نیست .. تو اشتباه نیستی ..
این منم که همیشه اشتباهی می رم ...
یه روز به همین زودی ها می رم .. برای همیشه .. تو بمون و همه چیزهای بهتری که قراره دنیا بهت بده یا به زور از دنیا بگیری ...
یه روز نه خیلی زود اما یه روز بالاخره وقتش می رسه تو هم تجربه کنی... از دست دادن رو ... دل شکستن رو ... بی اعتنا  و تحقیر شدن رو ...
این اشتباه تو نیست ... این منم که همیشه اشتباهی می رم ...
اما هنوز وقت دارم همه مسیر رفته رو برگردم ... یه روز به همین زودی ها از پیشت می رم ...
رفتن من با رفتن های دیگری و دیگران دوتا فرق کوچیک داره ..
حرف نیست ..
برگشت نداره ..
یه روز برای همیشه از پیشت می رم ...
 

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

حسرت

کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که می شد تاابد نگهش داشت ... دوستش داشت .. بغلش کرد
خسته که شدی بهش تکیه کرد ... وقتی پیشش نیستی خیالت راحت باشه .. وقتی پیششی همش دنبال چشمهاش نباشی که تورو ببینه....
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که اندازه همه خواهرها و بردارها و پدر نداشته ام عاشقش بودم .. بلکه بیشتر...
کاش منم یه علی داشتم که وقتی عاشقش می شدم نمی ترسید .. به جای بغلم می کرد و می گفت که خوشحاله که همچین حس خوبی بهش دارم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که وقتی غصه داشت مادرش می شدم .. وقتی مریض می شد براش سوپ درست می کردم و نصفه شبها مدام نبضشو می گرفتم ببینم تبش پایین اومده .. واسش آب لیمو شیرین می گرفتم و به زور به خوردش می دادم ..
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که خسته از اینهمه کلمه های قلمبه سلمبه تو کتابها و مقاله ها .. با کلی ذوق و شوق می رفتم خوونه و براش غذا می پختم .. تا ساعت 12 شب بیدار می موندم که گزارش ناتمومو تموم کنم .. ظرفهارو بشورم و بخوابم ... اگه بگه که نه هیچ کدومو انجام نده و فقط بیا پیش من .. همه چی رو تعطیل کنم و فقط به حرف دلش گوش کنم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که همه داشته هامو باهاش تقسیم می کردم ...
کاش منم مثل عاطفه یه علی داشتم که می توونستم تا ته دنیا به بودنش اعتماد کنم و انقدر از آینده نامعلموش که واسم می کشه نترسم ... کاش منم مثل عاطفه یه کم عاقل بودم و احساس با ارزشمو پای هر آدمی که اسم علی رو یدک می کشه نمی ریختم!!!
خیلی واسه عاطفه خوشحالم .. خیلییییییییییییییییی از ته دلم براش خوشبختی می خوام...
کاش من این شبها و روزها اینهمه تنها نبودم!!!!

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

غریب


من از راه دوری آمده ام
من از گلهای وحشی سفیدِ تازه روییده
میان آوارهای جنگ
من از سرسره های خالی از کودکانه های فریاد
من از دلهره های گوش خراش آژیرهای قرمز در یاد
من از اشکهای غریبانه ابتداییترین روزهای مدرسه ی کودکی
من ازتلاش کبریت و سوختن شعله ها میان انگشتان ظریف 8 سالگی
من از تکرار بی انتهای گریان چشم های مادر
...
من ازروکش های فریبنده و شیرین قرص های نارنجی پدر
من از استیصال چروک گونه های خیس مادر
من از ناله دردهای پر التماس پدر
من از دستهای عاجزِ لمس شانه های رنجور پدر
من از وداع آخر
....
من از عشق های خام و سرکش 18 سالگی!

من از تحمیلهای تحریف شده از زنانگی
من از تیزی خرده شکسته های غرور
من از عمق حماقت و سادگی
من از هرزنامه های صبر , زندگی
من از آغوش های حسرت خورده ی گرسنگی!
من ازصدای رعب انگیز فریادهای استقامت...
من از ...

من از راه دوری آمده ام
من از افق های تاری آمده ام
افق های تار...
اما چشمهایی برای دیدن
شبی را می جویم
بی دروغ....
بازوی امنی
بی فریب....
برای به آغوش کشیدن
نخواه که فردا روز چشم به طلوع تنهایی خورشید باز کنم!