سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

غریب


من از راه دوری آمده ام
من از گلهای وحشی سفیدِ تازه روییده
میان آوارهای جنگ
من از سرسره های خالی از کودکانه های فریاد
من از دلهره های گوش خراش آژیرهای قرمز در یاد
من از اشکهای غریبانه ابتداییترین روزهای مدرسه ی کودکی
من ازتلاش کبریت و سوختن شعله ها میان انگشتان ظریف 8 سالگی
من از تکرار بی انتهای گریان چشم های مادر
...
من ازروکش های فریبنده و شیرین قرص های نارنجی پدر
من از استیصال چروک گونه های خیس مادر
من از ناله دردهای پر التماس پدر
من از دستهای عاجزِ لمس شانه های رنجور پدر
من از وداع آخر
....
من از عشق های خام و سرکش 18 سالگی!

من از تحمیلهای تحریف شده از زنانگی
من از تیزی خرده شکسته های غرور
من از عمق حماقت و سادگی
من از هرزنامه های صبر , زندگی
من از آغوش های حسرت خورده ی گرسنگی!
من ازصدای رعب انگیز فریادهای استقامت...
من از ...

من از راه دوری آمده ام
من از افق های تاری آمده ام
افق های تار...
اما چشمهایی برای دیدن
شبی را می جویم
بی دروغ....
بازوی امنی
بی فریب....
برای به آغوش کشیدن
نخواه که فردا روز چشم به طلوع تنهایی خورشید باز کنم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر